X
تبلیغات
...رنگ خدا...

...رنگ خدا...

به نام خدایی که در این نزدیکی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 2:17  توسط مریم 

جای پا...!

خوابی دیدم...

خواب دیدم که در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق ی زند. در  صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد. به پشت سر و به جای پاهای  روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که  چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: خدایا تو گفتی تگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ولی دیدم که در سخت ترین دوران زنگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمیفهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد: بنده ی عزیزم من درکنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت. اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم!!!


+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 18:38  توسط مریم  | 

!خدا وجود دارد؟؟

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

استاد پرسید : « آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ »

کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید : « آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ »

دوباره کسی پاسخ نداد.

استاد برای سومین بار پرسید : « آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ »

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد .

استاد با قاطعیت گفت :

« با این وصف خدا وجود ندارد. »

یکی از دانشجویان به هیچ وجه با استدلال استاد موفق نبود ، او اجازه خواست تا صحبت کند .

استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از هم کلاسی هایش پرسید :

« آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ »

همه سکوت کردند .

دانشجو دوباره پرسید :

« آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد ؟ »

کلاس همچنان در سکوت بود .

او ادامه داد : « آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ »

وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو چنین گفت : پس استاد ما مغز ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:10  توسط مریم  | 

هدیه

جوانی خود را برای مراسم فارغ التحصیلی از دانشگاه آماده می کرد. وی ماه ها در آرزوی ماشین اسپورتی بود که در یک نمایشگاه خودرو دیده بود. از آنجا که می دانست پدرش قدرت خرید آن را دارد به پدرش گفته بود که این خودرو تنها چیزی است که آرزوی داشتنش را دارد. با نزدیک شدن روز فارغ التحصیلی، او به دنبال نشانه هایی می گشت تا ببیند آیا پدرش خودروی اسپورت را برایش خریده است یا نه. در صبح روز مراسم فارغ التحصیلی پدرش او را به اتاق مطالعه خود فراخواند و به وی گفت که چقدر از داشتن چنین پسر خوبی به خود می بالد و تا چه حد اورا دوست دارد.

پدر جعبه ای را که در نهایت زیبایی بسته بندی شده بود به دستش داد. پسر با تعجب و در عین ناامیدی جعبه را باز کرد و در آن کتاب مقدس زیبایی را یافت که جلدی چرمی داشت و اسم او با رنگ طلایی روی آن حک شده بود. پسر با عصبانیت صدایش را بلند کرد و گفت: تو باهمه ثروتت کتاب مقدس به من هدیه می دهی؟ او بدون اینکه کتاب را با خود ببرد، خانه را ترک کرد. سال ها گذشت و پسر جوان به تاجری بسیار موفق تبدیل شد. او دیگر خانه ای بسیار زیبا و خانواده ای خوب داشت وپس از مدت ها دوری از پدر، روزی از ذهنش گدشت که پدرش باید بسیار پیر شده باشد و او با خود فکر کرد بهتر است سری به پدر بزنم. آخر او بعد از روز فارغ التحصیلی دیگر پدرش را ندیده بود. اما پیش از اینکه بتواند تصمیمش را عملی کند، تلگرامی دریافت کرد حاکی از اینکه پدرش دار فانی را وداع گفته و تمامی دارایی اش را به وی بخشیده است. او می بایستی هر چه سریع تر به خانه پدری اش بازمی گشت و زمام امور را در دست می گرفت. زمانی که به خانه پدر رسید ناگهان ناراحتی و پشیمانی تمام وجودش را فرا گرفت در میان وسایل شخصی پدر شروع به جست و جو کرد و همان کتاب مقدس را به شکلی یافت که سالها پیش آن را رها کرده بود. کتاب هنوز هم مثل روز اول نو بود.

پسر کتاب را با چشمانی اشکبار باز کرد و صفحاتش را ورق زد. پدرش زیر آیه ای را با دقت خط کشیده بود. مضمون این آیه بود: و اگر شما بد هم باشید بدانید که چگونه باید به فرزندان خود هدایای خوب بدهید. در حالی که پسر مشغول خواندن این جملات بود از پشت کتاب سوئیچ خودرویی به زمین افتاد. روی آن برچسبی با نام فروشنده بود. همان فروشنده ای که خودروی اسپورت مورد علاقه او در نمایشگاه وی بود. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی و جمله «نقداً پرداخت شد» به چشم می خورد.

چند بار در طول زندگی خود الطاف و برکات خداوند را تنها به این خاطر که در چند بسته بندی مورد نظر ما نبوده اند، نادیده گرفته و از کنارشان گذشته ایم؟

 

خدايا! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است، تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:49  توسط مریم  | 

!الو ... الو...خدا؟

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود
بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک گفت:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني و هرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...

کاش ما هم مثل این کودک عاشق خدا بودیم
کاش خواستنمون و خدا
رو صدا کردن اینقدر از ته دل بود.
ما آدم بزرگا یادمون رفته که خدا همیشه اون بالا حواسش به ما هست و هر وقت ازش کمکی بخواهیم دریغ نمیکنه.
ما آدم بزرگا یادمون رفته که خدا همیشه صدای مارو میشنوه ولی ما همیشه به جای خدارو صدا کردن و دعا کردن وقتی سراغ خدارو میگیریم که یا از کسی شکایتی داریم یا کارمون یه جا گیره پیش خدا.
خیلی راحتتر و ساده تر از اینها میشه با خدا ارتباط برقرار کرد و خدا هم خیلی راحت حرفمون رو میشنوه و باهامون حرف میزنه.
ما آدم بزرگا یادمون رفته که اصلا خدایی داریم و تا برامون اتفاق بدی نیوفته اصلا سراغشم نمیگیریم.

خداوند می گويد من با بندگانم آنچنان رفتار می کنم که گويی همان يک بنده را دارم، امّا آنان با من آنچنان رفتار می کنند که گويی همه خدای آنان هستند جز من!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:57  توسط مریم  | 

...من از خدا خواستم

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید.

  خدا گفت : نه!

آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد.

  !خدا گفت : نه 

روح تو کامل است . بدن تو موقتی است.

  من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد.

!خدا گفت : نه

شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است .

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد.

خدا گفت : نه!

  من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد .

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد .

خدا گفت : نه!

درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد.

  !خدا گفت : نه

تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید.

خدا گفت : نه!

من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری.

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم .

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی.

    امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده.

باشد که خداوند تو را برکت دهد...

برای دنیا تو ممکن است فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنیا ارزش داشته باشی .

داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت.



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:40  توسط مریم  | 

!خدا همیشه هست

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها به موضوع «خدا» رسیدند،

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!

مشتری پرسید :چرا؟

آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.

اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند.

مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواشت جروبحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده...

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:

به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟

من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت : نه آرایشگر ها وجود ندارند،

چون اگر وجود داشتند،

هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا نکته همین است.

خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد!!!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:22  توسط مریم  | 

غرق در اعماق خدا

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود.آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد وهزار و یک گره آن را باز کند و چه سخت است وقتی ماهی کوچک عاشق شود. عاشق دریای بزرگ. ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت،اما پیدایش نمی کرد.هر روز و هر شب می رفت،اما به دریا نمی رسید.کجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان که هر چه بیش ترمی گشت،گم تر می شدو هر چه که می رفت دورتر.ماهی مدام می گریست،از دوری و از دلتنگی.و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد.همیشه با خود می گفت:این جا سرزمین اشکهاست.اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند،چون هیچ وقت دریا را ندیدند؛و فکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور
حزن انگیز دریا منتظر است.ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد،اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بودکه عمری در آن غوطه می خورد.
قصه که به اینجا رسید، آدم گفت:ماهی در آب بود و نمی دانست، شاید آدمی هم با خداست و نمی داند.و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم، تنها یک اشتباه باشد.آن وقت لبخند زد.خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم برپا شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 0:58  توسط مریم  | 

خدای خوبم ازت سپاس گزارم

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 0:47  توسط مریم  | 

!خدا همین جاست

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.


Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:9  توسط مریم  |